محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
19
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و در نسخهء ميرزا « 1 » زاهد پاك مجتنب از معاصى باشد و بمعنى رطوبت دست و طراوت در هنرها نيز آمده چنان كه شيخ نظامى در تعريف شاپور گويد : شعر چنان در لطف بودش آبدستى * كه بر آب از لطافت نقش بستى آفتابپرست - نيلوفر باشد زيرا كه بهر طرف كه آفتاب ميل كند او « 2 » روى بآنجانب آرد و ديگر حربا باشد و آن جانوريست از جنس سوسمار كه آفتاب را پرستد . مثال معنى اول نظامى فرمايد « 3 » . شعر هر سوئى كافتاب سر دارد * گل ازرق در آن نظر دارد لاجرم هر گلى كه ازرقى است * خواندش هندو آفتابپرست آبرفت - سنگ آب خورده باشد و در نسخهء وفائى اشعار بحركتش نكرده اما در نسخهء ديگر [ بضم راء ] آورده ، بمعنى سنگى كه بجريان آب بر آن گرد و مدور شده باشد . آبافت - جامهء سطبر و سفته « 4 » باشد و آن را آبفت [ بمد الف و فتح باء ] نيز گويند . ناصر خسرو گويد : شعر تن همان خاك گران سيهست ارچند * شاره و آبفت كنى قرطه و شلوارش آلست - [ بمد الف و فتح لام و سكون سين مهمله ] سرين باشد . مثالش استاد عسجدى گويد : شعر همچون رطب اندام و چو روغن كف دست * همچون شبه زلفين و چو نسرين آلست . اينفت - [ به وزن مىرفت ] حاجت باشد كه از كسى خواهند . كذا فى التحفه . و در فرهنگ آيفت [ بمد و فتح ياء ] آمده و به اين بيت زرا دشت بهرام متمسك شده : شعر ز حق آيفت مىخواهد بزارى * كند شكر ره پرهيز گارى آخردست - صف نعال و داو « 5 » آخر قمار باشد . آزاددرخت - درختى است كه در گرگان آن را زهر زمين خوانند و به فارسى درخت طاق گويند « 6 » و به عربى علقم گويند . و در سامى مسطور است كه حنظل بار آن درخت است . ازرميدخت « 7 » - [ بفتح همزه و سكون زاء و كسر ميم و ضم دال ] نام دختر پرويز كه لشكر به دو بيعت كردند و شش ماه ملك را ندو نيز نام شهريست كه آن دختر بنا كرد در حوالى قرميسين و بمد الف نيز به نظر رسيده . « 21 » آهن جفت - [ بضم جيم ] آلتى باشد كه زمين را به آن شيار كنند و آن را ايمر و ايمد « 8 » و گاو آهن نيز گويند . اردىبهشت - بعضى [ بضم اول خواندهاند و بعضى بفتح « 9 » ] مدت ماندن آفتاب در برج ثور . مثالش سعدى فرمايد : شعر اول ارديبهشت ماه جلالى * بلبل شوريده « 10 » بر منابر قضبان بر گل سرخ از نم او فتاده لآلى * همچو عرق بر عذار شاهد غضبان و نيز سوم روز از ماهرا گويند . مثال اين معنى مسعود سعد سلمان گويد :
--> ( 1 ) « الف 2 » : ميرزا ابراهيم . ( 2 ) « الف 2 » : بهر طرفى كه آفتاب مىگردد . ( 3 ) « س » : و مثال اين معنى شيخ . ( 4 ) « الف 2 » : سفيد ، در برهان قاطع سفت . ( 5 ) « الف 2 » : دست . ( 6 ) اين كلمه در « س » نيست . ( 7 ) « ن » : آذرميدخت و حال آنكه در شرح كلمه گويد بزاء معجمه . ( 8 ) اين كلمه از « الف 2 » است . ( 9 ) « س » : بعضى بضم خواندهاند و بفتح ( 10 ) « ط » : گوينده . ( 21 ) يعنى ، آزرميدخت .